تمام هستی من به این جمله های ناتمام توست
تو را به جان هر چه هست
هر چه بود
هر چه شد
این را نگذار آخرش...
هر چه هست
هر چه بود

گاهی یادم به زمانی می افتد که زمان، برایم بی ارزش بود.
هیچ گاه دوست ندارم در زمانی باشم که حسرت آن زمان های از دست رفته را بخورم.
این تمام رؤیای من است که نبودنم در آنچه باید باشم را توجیه می کند!

گاهی در میان متن های ساده ای که در گذشته نوشته ام تعابیر جالبی پیدا می کنم.
دو برگ از آخرین بازمانده های خاطرات سوخته ام:
برگ اول:
به تکرار بی قافیه ترین نفس ها هم که باشد دچار تو هستم.
یادش به خیر. زمانی فریاد می زدیم ، گریه می کردیم و بهانه می گرفتیم ... حداقل فرصتی برای فریاد و گریه و بهانه بود.
گویی وقتی تمام ثانیه ها به دیدار آینده ام هجوم می بردند، من نیز باید می رفتم. بعضی وقت ها تا می آیی دیگران را بدرقه کنی خودت از قافله عقب می مانی. هیچ دقت کرده ای کسانی که دیگران را بدرقه می کنند همیشه در ابتدای راه می مانند؟ من هم آینده ام را خیلی وقت پیش بدرقه کرده ام و همین است که سال های سال به دنبال رد پای آنم و او همچنان از من دور می شود.
آی ثانیه ها! آهسته تر بروید. من هنوز کاسه آب را پشت سرتان خالی نکرده ام.
برگ دوم:
فقط نگاه می کردم و با انگشتانم می شمردم. تمام لحظه های رفتنت را دوره می کنم و تمام لحظه های ماندنم را به ندامت می نشینم. تو می رفتی و من به تمام خاطراتت ملتمسانه چنگ می انداختم. فکر می کردم در خاطرت خواهم ماند ولی افسوس که با هر قدم، برگ های پلاسیده یاد مرا بر بستر سرد آغوش زمین دفن می کردی.
آه ای حسرت پرواز! چرا این همه شتاب، چرا این همه گریز؟ حرف جدایی که باشد چشم ها تاب نمی آورند. حرف جدایی که باشد پاها خسته است... ای سزاوار انتظار بوی آمدنت را شنیده ام. کفش ها را به پا خواهم کرد و شتابان از معبر دلتنگی گذر می کنم. مبادا کسی زودتر از من غبار از روی تو پاک کند. من نوشدارویم را در پیشانی تو جا گذاشته ام. برگرد!
(خودمانیم. تو هم برای خودت امام زمانی شده ای!)

شب در گریز اسب سیاه
یک صف درخت باقی می ماند
"یدالله رؤیایی"
قدر، من ِ ماضی است.
و من در هر قدر -اگر قدر بدانم- به گذشته ی "من" باز می گردم. به تمام نکرده ها و کرده های مبادا.
در تکرار این قدرهاست که گذشته ی من تکرار می شود. در این تکرار گذشته است که "من" در خاطرم جان می گیرد.(فرق نمی کند در چه صورتی)
در تکرار این قدرها و گذشته هاست که فراموش نمی کُنَمَم هر چند فراموشم کنند. که فرصتی پیدا می کنم تا به خودم بیندیشم و برای خودم آرزو کنم و دلسوزی.
اگر این قدر نبود چه کسی می داند چه بر سر "من ِ" خودم می آمد"؟!

ضیافت انتظار و آرزو
چه شیرین است تکرار قصه های نو:
انتظار سحر
سحر
انتظار اذان
آغاز
امتداد
انتظار اذان
افطار
(...هنوز در کنار هم هستیم)
و انتظار یک سحر دیگر
...
"انتظار افطار" را دوست دارم چون آمیخته با عطش است،
و از "امتداد" بیزارم و قتی در انتظار "انتظار افطار" می گذرد.
و در شهد "آغاز" لحظه لحظه آب می شوم که امتداد است و انتظار ...
آنچه می ماند: عبادت و آرزو. گاهی این سکوت های سیاه و سپید میان تمنای آرزو، احساسم را چنگ می زند که چرا وقتی که باید تمام حادثه یک جا به زبان نمی آید؟!
حکایت این تکه تکه های انتظار و پاره پاره های آرزو همیشه تازه می ماند.
افسوس، اغلب وقتی آگاه می شویم که دیر است و دور است آنچه دلخواهمان
و زمانی به خود می آییم که هنوزمان بارور انتظار نیست و چون همیشه آبستن آرزوهای ناگفته ایم.

دیریست عمود
دیریست عمود مانده تنها
معنای انتظار
"یدالله رویایی"
آنجا که تویی هوا چطور است؟ تو را هم این غبار روزهای اخیر آزار می دهد؟ می گویم من برای سلامتی ات دعا می کنم ولی خودت هم اگر ماسک بزنی بهتر است.
می دانی قیمت گوشت چقدر گران شده؟ خیلی ها هم بیکار شده اند. شنیده ای که یک دانشمند فرانسوی گفته است که شیر برای سلامتی زیان دارد؟
می دانی استاد شجریان گفته که صدا و سیما آثارش را پخش نکند؟
راستی تو دوست داشتی چه کسی رییس جمهور شود؟ می دانی زیر بار این تحریم ها چه می کشیم؟ می دانی یک رییس جمهور داریم که بیش و پیش از فکر کردن حرف می زند؟ می دانی علاوه بر تو کسان دیگری هم دور و برمان هستند که هرچه می گویند درست است؟!
راستی تو نمی دانی که چرا سینمای شهر ما چند ماهی است تعطیل شده؟
تو با دیدن بی عدالتی چه حالی می شوی؟ تو تا حالا برای کودکان یتیم اسراییلی که پدرانشان در جنگ کشته شده اند دلت سوخته است؟
تو هم وقتی اسم "پیامبر" را می شنوی صلوات می فرستی؟ تو هم نماز شب می خوانی و توبه می کنی؟ مگر کار بدی هم کرده ای؟
تو هم دوست داری بروی زیر باران و خیسِ ِ خیس شوی؟ تو هم باریدن برف را همیشه از پشت پنجره نگاه می کنی؟ چقدر به آینده فکر می کنی؟
راستی این روزها از اوضاع عربستان که خبر داری؟ می گویند حتی با حرف زدن هم بیماریش منتقل می شود. خیلی مراقب خودت باش!
می دانی خیلی وقت است عاشق هیچ چیز و هیچ کسی نشده ایم؟ می دانی چقدر دلمان می خواهد که کسی را دوست داشته باشیم؟ می بینی چقدر راحت تنهایمان می گذارند؟ می دانی این روزها هیچ کس حرف هایمان را نمی فهمد؟ البته این یکی را می دانم خیلی وقت است که خوب می دانی!
می دانی هنوز هم عصرهای جمعه دلمان می گیرد؟ می دانی بغض هایمان چقدر در گلو آماس کرده است؟ چقدر حرف هایمان بوی بهانه می دهد!
راستی تو چرا این همه چیزها را می دانی و این همه جمعه هاست که نمی آیی؟
کار از دعاهای ما گذشته است. به جان مادرت قسم! خودت دعا کن که بیایی!

...از بیقراری هایش می گفت. از رنج زمانه که بیش و پیش از آزار شانه هایش، قلبش را آزرده است. می گفت همه را دوست دارد و بعضی ها را دوست تر! می گفت به بعضی ها بیش از آن که تصورش را بتوان کرد عشق می ورزد. می گفت هیچ کس او را آنطور که خودش می خواهد دوست ندارد. از همه چیز گله داشت.
می گفت در سخت ترین لحظات زندگی اش، خودش شریک خستگی هایش بوده است. گویی به هیچ کس مدیون نبود.
می گفت سنگ صبور خیلی ها بوده ولی دیگران حتی یک بار هم دردهایش را نفهمیده اند. می گفت همیشه در حسرت دیر ماندن، دیر رفتن و دیر خواستن است.
می گفت همیشه در پی زمان بوده است. می گفت آینده را دوست دارد و امیدوار است.
می گفت جز برای آینه-صمیمی ترین رفیقش- درد دل نمی کند.
صدایش آشنا بود. می گفت او، خود من است که صمیمی ترین رفیقش آینه است و جز با آینه درد دل نمی کند!

به: سردبیر محترم نشریه ی دستخط
"باور" که داشته باشی
همه چیز "شعور" است.
... وقتی کسی به او سر نمی زند دلتنگ میشود مثل همه ی آدم ها! می رود گوشه ای می نشیند. چه می دانم، شاید گریه هم میکند.
وقتی کسی با دقت به او نگاه می کند خوشحال می شود، وقتی در موردش حرف می زنند به خودش می بالد. دوست دارد آنقدر خوب باشد که دیگران به هم نشانش بدهند. البته از بعضی ها هم دلگیر است.
اما... گاهی آنقدر در میان هم نوعانش غریب می شود که حتی روزهای روز، کسی اسمش را هم نمی شنود. وقتی حرفش را نمی فهمند بغض می کند. دوایش هم، همین دستخط های آشنای گاه و دیر گاه است.
وبلاگم را می گویم که مثل همه ی آدم ها این روزها دلش گرفته است.
-----------------------------------------------------------------------
پ.ن
خیال است دیگر
گاهی پرداختنش می گیرد!

گفته بودم "همه چیز ِ تو" را دوست دارم. گفته بودم با همه چیز ِ تو می سازم.
ولی آن روز نمی دانستم شاید "نبودن ِ تو"...
از این کسره ی اضافه متنفرم. کسره ای که برایش فرقی نمی کند که چه مضافی را به چه مضافٌ الیهی متصل می کند. کسره ای که برایش فرقی نمی کند که چه چیزی را به چه کسی اضافه می کند.
نمی دانستم روزی زندگی ام با همین "کسره ی اضافه" گره خواهد خورد!

من همیشه در اتاقم تنها هستم.
اتاق من دو در دارد:
یکی برای خروج و یکی برای ورود و شاید هر دو برای خروج. شاید هم هر دو برای ورود!
از این دو در، یکی از آن ها قفلش سالم است. اگر بخواهم آن را از داخل قفل کنم آن یک در دیگر فقط به درد خروج می خورد و اگر بخواهم همان در را از بیرون قفل کنم از در دیگر فقط می شود وارد شد!
این تمام آن چیزیست که قدرت تصمیم گیری را در من زنده نگه داشته است!
